روزانه های من

روزهایی که گذشت و روزهایی که در راه است

برای فرشته کوچکم
ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸ 

امروز که بعد از مدتها قلم به دست شدم دلم میخواست برای تو بنویسم .

نمیدونم چرا همش احساس می کنم که تو پسری عینک هر چند برای من هیچ فرقی نمی کنه ولی هر وقت میام باهات حرف بزنم میگم پسرم !

این روزها حالم یه کمی بهتره مژه. چند روزی هست که وارد چهار ماهگی شدم و به قول معروف روزهای سخت و دوران حساس سقط رو پشت سر گذاشتم و از این بابت خوشحالم . حساسیتم نسبت به خیلی از بوها بهتر شده به جز مام باباییسبز !! با اینکه خودم براش خریدم ولی هر وقت اونو میزنه دنیا برام تیره و تار میشه . هیپنوتیزم

خبر دیگه اینکه نمیذاری شبها آروم بخوابم تا صبح چند دفعه ببخشید WC و همش هم گرسنه ام میشه ناراحت. دیشب بعد از اینکه شام خوردم دوباره نیم ساعت بعد دیس پلو رو کشیدم جلو و خوردم دیدم بابایی داره زیرزیرکی نگام میکنه و می خنده منم خجالت کشیدمخجالت ... ( بعضی کارهای ما برای بابایی تازگی داره خصوصا این پرخوری من که همیشه از خوردن فراری بودم )

دیروز من و تو تنها خونه بودیم و من تقریبا کارهای نیمه تموم خونه جدید رو تموم کردم تشویقو البته تو هم یه کمی خسته شدی عزیز دلم . عوضش کلی با هم حرف زدیم و برای اطاقت کلی با هم برنامه ریزی کردیم . خیال باطل

راستی همسایه روبروی ما یه نی نی پسر دارن که اسمش امیر حسین !! آخی یه وقتهایی وقتی داره ذوق می کنه و می خنده صداش میاد دلم میخواد برم دم خونه شون یه ماچ آبدار از لپش بکنم .بغلشاید هم یه جور تمرین بچه داری زبان


کلمات کلیدی:
 
قشنگ ترین احساس
ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱٠ 

شاید نتوانم احساس واقعیم را در قالب کلمات بیان کنم .

بلاخره لحظه موعود فرارسید و من برای شنیدن صدای قلب فرشته کوچکم راهی مطب شدم . خیلی استرس داشتم و شلوغی و گرمای سالن سونوگرافی مرا عصبی تر می کرد. خیلی منتظر ماندم و دیگر صبرم لبریز شد و کمی هم با منشی بحث کردم ولی همسرم مرا به آرامش دعوت می کرد . برای لحظاتی به حیاط رفتم و زیر درخت توت بزرگی که آنجا بود نشستم . بلاخره نوبت من شد . دکتر استرس و نگرانی را به خوبی از چشمانم می خواند و خنده شیرین او به من آرامش میداد . زمانیکه دستگاه را روی شکم من قرار داد تصویر توده ای جنین دیده شد و من نفسی عمیق کشیدم صدای قلبش در اتاق پیچید  هیجان زده و تند تند  مثل صدای پاهای اسبی چابک و چالاک . انگار فرشته کوچکم از من بیقرارتر بود و احساس میکردم در گوشم نجوا میکرد دیدی من حالم خوبه مامان . دیدی الکی نگران هستی . دیگر هیچ غمی نداشتم همه ناراحتی ها و بیحالی هایی که در این مدت تحمل کردم از یادم رفت . سبک و راحت به طرف حیاط دویدم و شوهرم که از نگرانی دم در ایستاده بود با لبخند من اشک در چشمانش حلقه زد . و من این لحظه شیرین را برایش تعریف کردم .


خدایا همان لحظه هم از اعماق وجودم از تو خواستم که این لحظه شیرین را به همه آرزومندانش بچشانی . آمین


کلمات کلیدی:
 
سنجد من
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٦ 

سلام سنجد مامانی

امروز ۲ روزه که وارد هفتمین هفته زندگیت شدی عزیزم  و من نه روزه که فهمیدم یه مهمون کوچولو دارم . خیلی انتظار این روزها رو می کشیدم ولی الان که دارم تجربه اش می کنم انگار هنوز گیجم . شبها ناخودآگاه از خواب بیدار میشم و به تو فکر می کنم دستم رو میذارم روی دلم که تو آروم بخوابی گلم . میدونم شبها و روزهای زیادی رو باید سپری کنیم تا من تو رو توی آغوش گرمم فشار بدم . این روزها مامانی زیاد حال خوبی نداره به زور قرص و آمپول یه چیزی میخورم ولی تو اصلا غصه نخور عسلم حسابی به خودت برس . قراره ۴ اردیبهشت دوباره برم سونو تا صدای قلبت رو بشنوم و تا اون روز دارم ثانیه شماری می کنم .


این روزها درگیر مسئله خونه هم هستیم قراره از اینجا اسباب کشی کنیم من خیلی اصرار دارم که خونه دوخوابه باشه دلم میخواد یه اتاق خوشگل برات درست کنیم ما داریم همه سعیمون رو می کنیم تو هم دعا کن مامانی هر چند دلم روشنه که همه کارها درست میشه .


دیروز بابایی گفت که توی کارش یه موقعیت خیلی خوبی پیدا کرده و قراره حقوقش هم زیاد بشه توی دلم خندیدم و از اینکه دارم صاحب یه بچه پر روزی میشم ذوق کردم و من و تو با هم خدا رو شکر کردیم .

 یادت رفته چقدر برای اینکه بیایی توی دلم پیش خدا التماس کردم حالا تو پیش منی و من جز سلامتی تو هیچ آرزویی ندارم . می بوسمت و بدون همه زندگی من و بابایی هستی .


کلمات کلیدی:
 
مژده ای دل ...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۱ 

معذرت معذرت معذرت
 باورکنید برای اینهمه غیبت یک عذر بسیار موجه دارم ...

سال ۱۳۸۷ با تمام قشنگی ها ش از راه رسید و من سومین بهار مشترک زندگیم رو با همسر مهربانم آغاز کردم . نمی دونم چطوری باید بگم ولی یک اتفاق باور نکردنی و قشنگ بهار ما رو قشنگ تر کرد .

من مادر شدم ...........

هرگز فکرش را نمی کردم که در آغاز سال ۸۷ و همراه با شکوفه های بهاری یک شکوفه کوچولو هم در دل من شروع به شکفتن کند .

تعطیلات نوروز من و همسرم به همراه پسر عمو و خانم و دخترش و یکی دیگر از دوستانمان به شهر زیبا و تاریخی خرم آباد سفر کردیم . مسافرت خیلی خوبی بود و به من خیلی خوش گذشت آب و هوای پاک و خنک و مردم دوست داشتنی و خون گرم آنجا بیشتر از زرق و برق شهرهای بزرگ با مراکز خرید آنچنانی برایم جداب و آرامش بخش بود .

بعد از یک هفته مسافرت به تهران بازگشتیم و مشغول دید و بازدید عید شدیم . تعطیلات را به خوبی و خوشی گذراندیم ولی غافل از اینکه ...

دو روز بود که من به شدت حالت تهوع داشتم درست روز ۱۶فروردین . فردای آن روز به شرکت آمدم ولی حالم خوب نبود پیش خودم فکر می کردم شاید به خاطر خوردن آجیل و شیرینی عید باشد ولی بهتر نشدم .

فردای آن روز به قدری حالت تهوع من بیشتر شد که در خانه ماندم و بعدازظهر رفتم دکتر . دکترم گفت به احتمال زیاد بارداری . اصلا باورم نمی شد و قبول نمی کردم و قرار شد که فردا صبح بروم آزمایش خون و سونو گرافی. دلم طاقت نیاورد و شب بی بی چک گذاشتم و برای اولین بار دو خط آن به طور همزمان و با سرعت قرمز شد یعنی ... ؟ همسرم هنوز باور نداشت ولی من دیگر باور کردم که مسافر من از راه رسیده و در دلم خانه کرده . فردا صبح یعنی روز ۱۹ فروردین رفتم آزمایش خون که قرار شد جوابش ساعت ۱ آماده شود . هر چند ته دلم مطمئن بودم که همه چیز درست است . بله  جواب آزمایشم مثبت بود .

بعد از ظهر همان روز با همسری رفتیم سونوگرافی و ناگفته نماند در این چند روز به هیچ غذایی به جز نان و پنیر علاقه نداشتم . در سونوگرافی هم ساک حاملگی دیده شد ولی گفتند برای دیدن جنین باید دو هفته دیگر یعنی ۴ اردیبهشت سونوی مجدد انجام بدهم . سن نی نی را هم ۶ هفته اعلام کردند .

این بود قصه نی نی دار شدن من . تازه فهمیدم تمام اتفاقات خوب زمانی رخ می دهند که تو اصلا به آنها فکر نمی کنی .

خدایا به خاطر اینهمه لطف و رحمتی که به این بنده سراپا تقصیر داری از تو سپاسگزارم . امیدوارم تمام دوستان نازنینی که منتظر چنین لحظه ای هستند آن را تجربه کنند .


کلمات کلیدی:
 
ادامه داستان
ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ 

از روزیکه مدیر شرکت من و تشویق کرد به کارم خیلی دلگرم شدم . هر چند خانم شریعتمداری از رفتار دیگران با من خوشش نمی آمد و در کارهایم دخالت می کرد ولی من آنقدر معصومانه اطاعت می کردم که دیگران دلشان برای من می سوخت .

اما از آنجائیکه همیشه معتقد هستم خدا جای حق نشسته کم کم دستش برای همه رو شد به زودی مدیرعامل عذرش را خواست و او همه چیز را از چشم من دید در صورتیکه من هیچ وقت شکایتی از کارهایش نداشتم . او با ناراحتی تمام رفت و من تنها شدم هر چند اینهمه کار برایم سخت بود ولی چاره ای نبود . مدیر عامل حسابی روی من حساب می کرد و من تمام سعیم را میکردم که کارم را به خوبی انجام دهم .

روزها به سرعت سپری شدند و من اولین حقوقم را گرفتم . فقط ۲۵۰۰۰ تومان ولی آنقدر برایم شیرین بود که حد نداشت .وقتی تا ریال آخر دریافتی ام را مقابل مادرم گذاشتم قبول نمی کرد صورتش از شرم سرخ بود می گفت تو اینهمه سختی بکشی و حقوقت را بدی به ما ... ولی ته دلش رضایتی وصف ناشدنی پیدا بود و من خوشحال بودم .

مدیرعامل شرکت بیش از یک مدیر بود و کم کم برایم مثل یک پدر بود خیلی به من کمک می کرد با دلسوزی تمام به من کار یاد می داد و من همیشه موفقیت کاریم را مدیون او هستم . از ماه دوم ۲۰۰۰۰ تومان به من پاداش داد . این برایم یک گام بزرگ بود . به زودی یک همکار جدید به جمع ما اضافه شد . مریم دختر با محبت و دوست داشتنی بود که بعد از آن تمام خلا و تنهایی مرا پر کرد . مرا عاشق و شیفته خودش کرد و الگوی من شد . دختری قوی ، خوش رو و واقعا دوست داشتنی . خنده هایش پر بود از بوی زندگی و نگاههای پاکش به من آرامش میداد . با او می خندیدم و با او گریه می کردم .

مریم ۵ سال از من بزرگتر بود . لیسانس شیمی داشت . وقتی برای کار استخدام شد یک مدت در امور منشی گری به من کمک کرد ولی به زودی به واحد فروش شرکت منتقل شد و خانمی دیگر را برای منشی گری استخدام کردند .

هرگز محبتهای مریم را فراموش نمی کنم . دلم نیامد نام مستعاری برایش انتخاب کنم چون من مریم را مظهر عشق و طهارت میدانم و مریم من هم چنین بود . آنقدر بخشنده و بزرگوار که نمی توانم وصف کنم . مثل یک خواهر بزرگتر همه حواسش به من بود . روزی که خاطرات تلخ گذشته و مرگ پدر را برایش تعریف کردم با من گریه کرد . در مقابل همه از من دفاع میکرد بارها از نظر مالی مشکلم را حل کرد و همیشه از نظر روحی به من کمک کرد . دیگر همه حرفم مریم بود . همه عشقم مریم بود . من این حس قشنگ را به دختری داشتم که پر بود از شور زندگی و شاید سرنوشت مرا به نوعی تغییر داد . نمی گذاشت احساس خستگی کنم و تنها باشم . به من اعتماد به نفس میداد و عاشقانه دوستم داشت ...


کلمات کلیدی:
 
در احوالات اینجانب
ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٩ 

۱- سلام و عذر خواهی مجدد به خاطر غیبت کبری( البته بعدا دلیلش را خواهم گفت )


۲- امروز حالم خیلی گرفته است چون فردا نازنین یکی از بهترین دوستام برای همیشه داره میره انگلستان . همسرش ۶ ماه پیش رفت و اقامت نازنین هم چند روزی هست که درست شده . چند ماه پیش با رفتن فرید جای خالیش تو زندگیمون به خوبی احساس میشد خصوصا اینکه همسرم با فرید دوست چندین ساله و صمیمی بودند البته من دلم به نازنین خوش بود و  فکر می کردیم ممکنه فرید پشیمون بشه و برگرده ولی با درست شدن کار نازنین و رفتنش دیگه .... در هر صورت امشب باید برای خداحافظی بریم و من هنوز کادوی مناسبی براش تهیه نکردم . امیدوارم بتونه زندگی خوب و قشنگی با همسرش داشته باشه و خداوند همیشه همراهشون باشه .


۳- قالب وب لاگم رو تغییر دادم امیدوارم مقبول واقع بشه .

۴- از اینکه دوستای گل و نازنینی مثل شما دارم به خودم افتخار می کنم


۴- به زودی ادامه داستانم رو می نویسم ...


کلمات کلیدی:
 
کار جدید
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/٢٥ 

از همه دوستان عزیزم که منتظر ادامه داستان بودند عذرخواهی می کنم چون این روزها خیلی درگیر بودم ضمن اینکه قالب جدید هم به دردسرهای دیگه اضافه شده بود . راستی در مورد قالب جدید نظرتون رو بگید اگه خوشتون نمیاد عوضش کنم  

 آن شب خواب به چشمانم نیامد از ذوق کار جدید لحظه شماری می کردم تا صبح بشه و من برم شرکت . بلاخره صبح شد و من حاضر شدم و مادر از زیر قران ردم کرد . صبح خیلی زود راه افتاده بودم برای همین از همه زودتر رسیدم . وقتی به شرکت رسیدم در هنوز بسته بود زنگ زدم آقای طهماسبی داشت شرکت را نظافت می کرد با دیدن من لبخندی زد و خوش آمد گفت . روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظر ماندم . جرات اینکه پشت میز منشی بشینم را نداشتم . نیم ساعتی گذشت و منشی شرکت وارد شد وقتی من و دید لبخندی زد و دست داد بعد هم یک راست رفت پشت میزش نشست . البته او چند روز زودتر از من استخدام شده بود ولی من او را ندیده بودم . میز منشی از سه میز کوچک در کنار هم تشکیل شده بود که ظاهرا سفارشی آن را ساخته بودند . خانم شریعتمداری منشی شرکت سمت چپ نزدیک دستگاه تایپ نشسته بود جای من در وسط و آقای نیکدل مدیر داخلی شرکت در کنار من بود . ساعت ۸ تا ۱۵/۸ کم کم کارمندان شرکت وارد می شدند . با آمدن آقای نیکدل خیالم راحت شد او با دیدن من لبخندی زد و گفت که جای خودم بنشینم بعد هم به همکاران مرا معرفی کرد . کنار خانم شریعتمداری نشستم و کارم را شروع کردم آقای نیکدل یک دفتر بزرگ روی میز قرار داد و گفت هر تلفنی که جواب دادی اسمش را داخل این دفتر می نویسی . بعد هم به منشی گفت که خانم ... تلفن ها را امروز پاسخ داده و شما هم سایر کارها را انجام دهید .
کارمندان شرکت اکثرا جوان بودند و فقط آقای طهماسبی آبدارچی شرکت یک پیرمرد بازنشسته بود . محیط شرکت را دوست داشتم . پاسخگویی به تلفن ها کمی برایم سخت بود چون اسامی پرسنل را به خوبی نمی دانستم ولی آقای نیکدل تا زمانی که در کنارم نشسته بود دلسوزانه به من کمک می کرد. از همان لحظه اول حس خوبی به منشی شرکت نداشتم و بعدها فهمیدم که مثل همیشه حسم به من دروغ نگفته .
خانم شریعتمداری خیلی از من بزرگتر بود ولی ازدواج نکرده بود بیشتر اوقات با تلفن صحبت می کرد یا روزنامه میخواند .
مدیر عامل شرکت آن روز کمی دیر آمد و فقط به نگاهی بسنده کرد و داخل اطاقش شد . روز اول چندین تلفن هم اشتباه وصل کردم ولی همکاران خوبم با صبوری و مهربانی اشکالات کارم را برطرف می کردند . یکی از همکارانم آقای جهانی بود . پسری خوش تیپ و بامزه که همه را دوست داشت با دیدن او انرژی مثبت می گرفتم و او نیز در کارها خیلی به من کمک می کرد . روز اول با تمام سختی هایش تمام شد و من بعدازظهر به سمت خانه حرکت کردم . وقتی سوار ماشین شدم در تمام طول مسیر اتفاقات آن روز جلوی چشمم بود .  خستگی همه وجودم را گرفته بود برای لحظاتی چشمانم را بستم و وقتی بیدار شدم اتوبوس به مقصد رسیده بود .
 
کم کم به کار در شرکت عادت کردم ولی این را نیز فهمیدم که علاقه و همکاری سایر همکارانم با من برای خانم شریعتمداری خوش آیند نیست . در این مدت از روی تلفن ها و حرکاتش به این موضوع پی بردم که او مشکل اخلاقی دارد . یک هفته از کارم در شرکت نگذشته بود که مدیرعامل شرکت از من خواست که به اطاقش بروم .
لحظه سختی بود با خودم می گفتم حتما از کارم رضایت نداشته . هزار جور فکر و خیال در سرم بود . وقتی وارد اتاقش شدم عینک به چشم داشت و مشغول مطالعه چیزی بود . فنجان قهوه اش روی میز و کنار دستش بود . از پنجره پشت سرش که پرده اش بالا بود دیوارهای سیاه ساختمان پشتی پیدا بود . با ورود من لحظه سرش را بلند کرد و خواست که بنشینم . بعد عینکش را در آورد و گفت خوب خانم ... کار چطوره ؟ راضی هستی ؟ لبخندی زدم و گفتم راستش یه کمی سخته ولی کارم رو خیلی دوست دارم . مدیرعامل نگاهی به من کرد و گفت من از آدمهای سخت کوش خیلی خوشم میاد تو داری سعیت رو می کنی ولی ... بند دلم پاره شد اگر می گفت که باید برم چی ! و او ادامه داد ولی من میخوام روی شما حساب کنم . با اینکه چند روز بیشتر از کارت توی شرکت نمی گذره ولی من ازت راضی هستم . باورم نمی شد که به این زودی رضایتش جلب شده باشه . گفت : من هر کاری از دستم بر بیاد برای شما انجام میدم و هر جا هر مشکلی داشتی به من بگو . این برایم قابل قبول نبود نمی دانم شاید خواست خدا چنین بود که مدیر سخت گیری مثل او از کارم راضی باشد . آن روز گذشت و من هرگز اولین موفقیت زندگیم را فراموش نمی کنم و همه را لطف و نظر خداوند میدانم ...


کلمات کلیدی:
 
برف ...
ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٤ 

باز هم برف  من عاشق برف و برف بازی هستم  یادمه یه دفعه پدر توی مسافرتی که با هم بودیم

این ترانه رو گذاشته بود :

ببار ای برف ببار ای برف سنگین بر مزارش

به من می گفت برف و دوست داره به من می گفت اگه آروم بباره

این ترانه معروف یادتونه  آهنگ حبیب . نمی دونم چرا هر وقت برف میاد یاد این ترانه می افتم آخه پدرم برف رو خیلی دوست داشت . یادمه کوچیکتر که بودم بهم یاد می داد چطوری اول پاشنه پام رو بذارم رو زمین تا سر نخورم . یادمه بعضی وقتها هم با هم مسابقه می دادیم یه وقتهایی هم آدم برفی درست می کردیم چقدر لذت بخش بود  یاد روزهای گذشته به خیر  

اینم یه عکس با حال ازیه شب برفی و سرد تو پارک گفتگو ... ( جاتون خالی )


کلمات کلیدی:
 
اولين موفقيت ...
ساعت ۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٠ 

وقتی به روزهایی که پشت سر گذاشتم فکر می کنم باورم نمیشه که اینهمه راه اومده باشم .

ولی به نظرم زندگی از ابتدا تا انتها یک آزمایش بزرگه . من در طول زندگیم هرگز یادم نرفت که چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتم . و شاید اگر این تجربه ها رو به دست نمی آوردم الان قدر خوشبختی که دارم نمی دونستم . میدونم این روزها رو به آسونی به دست نیاوردم . مادرم همیشه می گه اگر الان خوشبختی به خاطر سختی هایی است که تحمل کردی و صبور بودی و من خوشحالم و همیشه خدا رو شکر می کنم .

آقای مومنی من و به شرکتی که تعریفش رو کردم معرفی کرد و برای من قرار مصاحبه گذاشتند . روز موعود فرا رسید از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم . مادرم برام دعا می کرد که کارم درست بشه . صبح روز قرار با خواهر کوچیکترم رفتیم . وقتی به شرکت رسیدیم یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم . خانم منشی مثل همیشه شیک و مرتب پشت میزش نشسته بود . وقتی ما وارد شدیم من و شناخت آخه گفته بودم که قبلا براشون نمونه کار می بردم . لبخندی زد و از ما خواست که منتظر باشیم . از آبدارچی هم خواست که برای ما چایی بیاورد . آبدارخانه اتاق کوچکی در کنار میز منشی بود که آقای طهماسبی آبدارچی شرکت جلوی در آن روی یک صندلی چوبی نشسته بود . من زیر چشمی همه جا را نگاه می کردم . میز منشی در انتهای سالن و پشت به پنجره های نمای جنوبی ساختمان بود . میز خیلی بزرگ بود و میشد اونو به سه قسمت تقسیم کرد که منشی در سمت راست آن نشسته بود به نظر می رسید که دو نفر دیگر هم آنجا می نشستند که الان صندلی آنها خالی بود پیش خودم فکر کردم حتما باید در کنار این خانم کار کنم ...

در همین افکار بودم که منشی با صدایی آهسته از من خواست که به اتاق مجاور که همان اتاق مدیرعامل بود بروم . قندی که برای خوردن چایی برداشته بودم کنار فنجان گذاشتم و بلند شدم و آهسته به طرف اتاق مدیرعامل رفتم . چند ضربه به در زدم و وارد شدم . اتاق زیاد بزرگی نبود پشت میز مردی حدودا ۳۵ ساله با پیراهن و کراواتی خوش رنگ نشسته بود که از من دعوت کرد وارد اتاق شوم . مرد جوان دیگری روبروی مدیر عامل و پشت به من نشسته بود که با ورود من برگشت . آقایی که بعدها فهمیدم مدیر داخلی شرکت است . مدیر عامل با دیدن من لبخندی زد و گفت ظاهرا تجربه کاری نداری درسته ؟ گفتم در این زمینه نه خیر . فکر می کنم به نظرش خیلی کم سن بودم که پرسید چند سال داری ؟ و من با افتخار گفتم تازه رفتم تو ۱۸ سال . خندید و گفت یه کمی برای کار ما کم سنی . تجربه هم که نداری . با تلفن سانترال کار کردی . سرم و انداختم پائین . گفت کامپیوتر چی ؟ گفتم یه دوره مقدماتی گذروندم . یه کمی فکر کرد و گفت تایپ چی بلدی ؟ گفتم بله تازه دوره اش رو تموم کردم . نگاهی به آقای نیکدل مدیر داخلی شرکت کرد و گفت ببین خانم کار ما اینجا خیلی زیاده این خانم منشی یه نفره همه شرکت رو می چرخوند ولی چون داره ازدواج می کنه باید بره . شما با یه خانم دیگه کار می کنی باید همزمان به چند تا خط جواب بدی . تایپ کنی جواب مشتریها رو بدی در ضمن راه شما هم خیلی دوره باید هر روز راس ساعت ۸ اینجا باشی می تونی ؟

بدون اینکه فکر کنم گفتم بله . من با تمام وجودم این کار رو میخواستم برای همین تصمیم داشتم که همه تلاشم رو بکنم . مدیرعامل بعد از شنیدن بله من گفت باشه شما از فردا مشغول می شوید ولی یک هفته به شما فرصت می دم اگر در این مدت نتونستی نظر ما رو جلب کنی باید ...

این بهترین روز زندگیم تا اون روز بود . اولین موفقیت . با خوشحالی از منشی شرکت خداحافظی کردم و با خواهرم به سمت خونه حرکت کردیم و در تمام مسیر قیافه خوشحال مادرم رو مجسم می کردم ...


کلمات کلیدی:
 
روزنه اميد
ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱ 

دیگه به کار توی کارگاه با اون شرایط سخت عادت کرده بودم . خواهر و برادرهام درس میخوندن و من سعی می کردم که اونا کمبودی نداشته باشن و در عوض نگاههای عاشقانه و ستایشگر مادر مرهم خستگی هایم بود .

همان طور که گفتم در کارگاهی که من کار میکردم چند تا خانم بودیم و رئیس کارگاه مردی جوان بود که شریک هم داشت . آقای مومنی زیاد در کارگاه نبود و بیشتر کارگاه را شریکش سرپرستی می کرد . در طی رفت و آمدهایی که مدیر کارگاه داشت به استعداد من پی برد و بارها گفت که تو برای این کار ساخته نشدی خیلی دوست داشتم هنر مجسمه سازی و نقاشی را از او یاد بگیرم ولی فرصت آن فراهم نمی شد . با اینکه خیلی از کارم راضی بود ولی اصرار داشت که من راه دیگری انتخاب کنم . تا اینکه یکی از آشنایان ما برایم در یک موسسه آموزش تایپ شرایطی فراهم کرد که بتوانم بصورت قسطی آموزش ببینم . در آن سالها کار با ماشین تایپ بیشتر از کامپیوتر مرسوم بود . من فکر نمی کردم که مدیر کارگاهمان با چند ساعت مرخصی در روز برای آموزش تایپ موافقت کند ولی وقتی موضوع را شنید بسیار استقبال کرد . خیلی خوشحال بودم آقای مومنی بدون اینکه از حقوقم کم کند راضی شده بود که من کلاس تایپ بروم . هفته ای ۳ روز و روزی ۳-۴ ساعت می رفتم کلاس و بعدازظهرها دوباره مشغول کار می شدم .

روزها به سرعت سپری می شد .یک روز یکی از همکارانم خیلی ناراحت آمد پیشم . بغض کرده بود و گفت که دیگر از فردا نمی آید . می دانستم که او هم به این شغل احتیاج دارد ولی دلیل رفتنش را نمی دانستم . خیلی اصرار کردم تا اینکه گفت شریک آقای مومنی به او نظر داشته و ظاهرا پیشنهاداتی هم به او کرده . من یک دختر ۱۷ ساله بودم که به جز کمک به شرایط زندگی خانواده ام به چیز دیگری فکر نمی کردم . احساس کردم از درون یخ کردم . گفتم مگه آقای ... زن و دو تا دختر ناز نداره ؟ بارها اونا رو به کارگاه آورده بود . و دختر بیچاره گفت چرا ولی اینکه دلیل نمی شه ...

همکارم از فردای آن روز دیگر نیامد و من کم کم احساس ترس می کردم . هر چند دختران دیگری هم آنجا بودند ولی این آقا به خاطر جذبه مدیر کارگاه و نظر لطفی که ایشان به من داشت جرات چنین جسارتی نداشت . کم کم به فکر تعویض شغل افتادم . دلم نمی خواست که شرایط همکارم برای منهم پیش بیاید .

مدتی گذشت . احساس می کردم که سرپرست کارگاه بیش از اندازه به من مهربانی می کند . می دانستم سلام گرگ بی طمع نیست از او می ترسیدم ولی نمی توانستم حرفی بزنم . به شدت افکارم مشغول بود . مدتی بود برای یک شرکت بازرگانی بزرگ نمونه کار می زدیم و به اصرار مدیر کارگاه چند بار من سفارشها را برایشان بردم . محیط کار گرم و صمیمی داشت . یک منشی شیک و زیبا که همیشه پیش خودم فکر می کردم چگونه با آن صندلهای پاشنه بلند روی سنگ و سرامیک کف شرکت قدم می زند . دوست داشتم منهم یکی از کارمندان این شرکت بودم و برای خودم خیال پردازی می کردم .

کم کم مدیر کارگاه به رفتارهای شریکش شک کرد و از من پرسید تو میدونی چرا خانم ... از اینجا رفت ؟ من سکوت کردم و او دوباره سوالش را تکرار کرد . دلم میخواست می گفتم ولی ... دوباره پرسید کسی چیزی گفته ؟ گفتم آقای مومنی فکر می کنم کار بهتری پیدا کرده . خندید و گفت بهتر نیست راستش رو بگی ؟ و من که قید کارم رو زده بودم واقعیت رو گفتم و ترس من هم از چشمان تیزبین آقای مومنی پنهان نماند .

کمی فکر کرد و گفت اون شریک منه و من نمی تونم به خاطر این مسائل شراکتم را با اون بهم بزنم ولی برای تو فکر بهتری دارم شرکتی که برایشان نمونه کار می زدیم ... دیگر صدایش را نشنیدم آنقدر ذوق داشتم که بقیه حرفهایش را نشنیدم یعنی به این زودی خدا صدایم را شنید و جوابم را داد ...


کلمات کلیدی: